به یاد بزرگ کمپ
کسی که واقعا تو خاطره ها میمونه یادش...
اگه گفتین کیه ؟ همون که صداش قشنگه ...همون که خوش آب و رنگه...همون که یک پاش نمیلنگه ولی مثل همون خواننده که یپاش میلنگه میخونه...تو ج خونه...یا تو آبدار خونه ..بالخره مهم نیست کجا میخونه مهم اینه که قشنگ میخونه..حالا فهمیدین کیو میگم ؟ آقاسی؟نه...فردریک رزیندک؟نه ... بزارین خودم بگم ...کسی نیست جز هادی حنجره...
اصلا میدونین الان کجاست ؟ هادی خوندنو ادامه داد ...کنسرتاشو اول با امکانات کم تو کلاته بالا برگزار میکرد ..چند کنسرت اولش فقط ۲ نفر تماشاچی داشت که اونام ۲ تا کنسرت بیشتر دوام نیووردن و الان تو بیمارستان بیمارای عصبی بسر میبرن...هادی ادامه داد و به خاطر علاقه زیاد رئیس مترو کلاته بالا به صدای هادی با حمایت از اون اولین کنسرت رسمی هادیّ برگزار شد..آلبوم
Where is my gun با فروش ۲۰۰۰۰ایه خود در سراسره ایران باعث شد هادی جهانی بشه ...از وقتیم رفت اون وره آب دیگه خبری ازش نداریم....
راستی یه خبر دیگم ...با همت پرسنل کمپ تفنگ هادیم پیدا شد...هادی به خاطره غم گم کردن تفنگش در همه ی اشعارا و ترانه هاش جمله تفنگ من کو ؟ رو آنچنان با سوز میگفت که اشک در چشمان همه حلقه میزد...خدارو شکر به اون چیزی که میخواست رسید ...انشاال...همه به اون چه که میخوان برسن...
به قول سینا پسس بای ( اه اح چه خنک)
+
نوشته شده در
88/06/31ساعت 2 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
سرگروه گروه زرد(آقا نادر)
با عرض سلام به تمامیه دوستان رفتیم سراغ یکی از سرگروه هایه عزیز بیرجندی.
نادر مرتضوی که از فک و فامیل بیژن مرتضوی هست در کمپ یکی از سرگروه هایه مقرراتی بود که بخاطر این مسائل یه شب با مجتبی یه درگیریه فیزیکی داشت.یادش بخیر.پسرایه کمپ باید یادشون باشه.دلیل جنگ رو یادم نمیاد ولی صحنه هایه جنگ رو یادمه که بهم پتوهایه بیگناه رو پرت میکردن.دلیلشو بعد آقا نادر در قسمت نظرات بگه تا یادآوری بشه.
راستی نشونی هاشو تویه عکس کمپ اگه بخوام بدم، مرکز عکس نزدیک گروه زرد که سرگروه همون گروه هم بود(نشانه ی علاقه به گروه)در کنار میلاد و نصیر رو ... ایستاده.
آقا نادر روی حموم رفتن بچه ها تعصب خاصی داشت که با منو امید هم سر این مسئله گفتمانی شد که به خوبی و خوشی بخیر گذشت.
دیگه خیلی ازون روزا یادم نمیاد.چند ماه پیش من نادر جان رو تویه بیرجند ملاقات کردم که خوب و خوش و سلامت بود.الانم نمیدونم درسشو تموم کرده یا نه.اگه خودش از حال و هواش تو قسمت نظرات بگه چه بهتر.کاری نیست.پسسسسسسسسسسس بای
+
نوشته شده در
88/06/20ساعت 22 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
راز اول: افراد خوشاقبال به شانس اعتقادي ندارند! اخيرا محققي با 10 تاجر موفق به منظور تاليف كتابي درخصوص "نقش شانس در موفقيت" مصاحبه كرد. تقريبا هيچ يك از آنها به شانس اعتقادي نداشتند، بلكه تنها راجع به جرياني از اتفاقات غيرمنتظره صحبت ميكردند كه به صورت روزمره در زندگي آنها رخ ميدهد. به نظر ميرسيد كه آنها دوست نداشتند از كلمه "شانس" استفاده كنند چراكه در اين صورت راهي براي كنترل آن وجود ندارد، اما آنها ياد گرفتهاند كه كنترل اين جريان غيرمنتظره ممكن است. مهم نيست كه اين جريان را چه ميناميد بلكه مهم اين است كه اين جريان براي شما هم رخ دهد.
راز دوم: اتفاقات بد براي آنها هم رخ ميدهد. چند راه براي خوششانس بودن وجود دارد. مفيدترين و معمولترين راه، يافتن فرصت در درون مشكلات است. هميشه در دل مشكلات، معجزهاي وجود دارد. همه شانسهاي بزرگ در حل مشكلات بزرگ نهفته هستند. به نظر ميرسد كه تشخيص مشكلات و نيازهاي اساسي و تبديل آنها به يك فرصت بهترين تعريف براي شانس باشد.
راز سوم: بيشتر افراد به خاطر ترس از شكست، كار را رها ميكنند. اگر ندانيد كه درصد موفق شدنتان چقدر است تا چه حد حاضر به شروع يك كار و ادامه آن هستيد؟ خيلي از مواقع رخ ميدهد كه برخي چيزهايي كه ما از آنها به عنوان شكست ياد ميكنيم در واقع زود رها كردن آن كار بوده است. قبل از اينكه واقعا شكست بخوريم در اكثر مواقع ما به قدر كافي تلاش نميكنيم و هرگز در كل زندگيمان شكست واقعي را متحمل نميشويم، فقط كار را زود رها ميكنيم و به تلاش خود ادامه نميدهيم.آيا با ادامه تلاش و نترسيدن از شكست احتمالي، امكان موفقيت بيشتر نميشد؟ مطمئن باشيد كه با اين طرز تفكر، زندگيتان شروع به تغيير ميكند و درصد موفقيتتان بالا ميرود و بالطبع شانستان بيشتر ميشود.
راز چهارم : شرطبندي روي بازندهها، شما را بازنده ميكند.افراد خوششانس دوردستها را ديده و شرطبندي ميكنند؛ اما يك شرطبندي حساب شده! اين افراد، محكم و سرسخت هستند اما ميدانند كه چگونه بايد موقعيتها را تشخيص داده و طبقهبندي كنند.چه چيزي يك موقعيت خوب را ميسازد؟ اول بايد ببينيد كه كارتان باعث يك مشكل شايع و گسترده ميشود؟ دوم اينكه آيا افرادي كه آن مشكل را دارند حاضرند پول كافي براي حل مشكل خود بپردازند؟ سوم اينكه آيا ارتباط با افرادي كه آن مشكل خاص را دارند راحت است؟ چهارم اينكه آيا راهحل مورد نظر واقعا مفيد است؟اگر نتوانستيد به تمامي اين سوالها پاسخ دهيد بايد بدانيد كه خواهيد باخت و شانس به شما روي نخواهد آورد.
راز پنجم: بهترين موقعيتها و شانسها از طريق ديگران به شخص روي ميآورند. شانس خوب تقريبا هرگز در تنهايي به سراغ ما نميآيد. مطمئنا تعداد زيادي از مردم مقدار قابلتوجهي پول را در خيابان يا در باغچه حياطشان پيدا نميكنند يا در قرعهكشيها برنده نميشوند. در عوض، شانس اغلب در قالب فرصت به افراد روي ميآورد. اغلب يك ايده مناسب كه منجر به يك شانس خوب ميشود، به خاطر ناراضي بودن ديگران از شرايط، در ذهن شما شكل ميگيرد.
راز ششم: شانس خوب به سراغ كساني ميرود كه آمادگي لازم را دارند. فرض كنيد كه شما به عنوان يك بازيگر آماتور در يك تئاتر محلي مشغول به نقش آفريني هستيد. يك توليدكننده بزرگ سينما بر حسب يك اتفاق تصميم ميگيرد كه به ديدن نمايش شما بيايد و بعد چيز خاصي را در بازي شما كشف ميكند كه منجر به قرار ملاقات با شما و سپس پيشنهاد يك تست سينمايي ميشود. آيا شما براي يك چنين موقعيتي آماده شده، تحصيلكرده يا مهارت خاصي را آموخته بوديد؟ نه؛ شما تنها مسيري را آغاز كرده بوديد. اگر شما كاري را آغاز كنيد احتمال اينكه آن را خوب انجام دهيد وجود دارد. در واقع شما يك گام به سمت روياهايتان برداشتهايد. اما اگر اين كار را آغاز نميكرديد، خوب موقعيتهاي بعدي هم مسلما برايتان رخ نميداد.
راز هفتم: شما هم ميتوانيد چيزهاي خوب را جذب كنيد.تمام حرف سر اين مطلب است كه سعي كنيد در درون حوادث بد، فرصتها را بيابيد و مهارتهايتان را بهبود دهيد. همه افراد موفق، همواره روي آنچه ميخواهند تمركز ميكنند و با تلاش زياد به آنچه ميخواهند ميرسند، بنابراين موفقيت و شانسشان تصادفي نيست. اكثر افراد موفق، صبحها كه از خواب بيدار ميشوند چند دقيقه را صرف فكر كردن به اهداف و ارزشهايشان ميكنند. سعي كنيد مسئوليت موارد بد و نامطلوب در زندگي خود را بر عهده بگيريد. اگر اكنون درموقعيت ناراحتكنندهاي به سر ميبريد هرگز توان تغيير آن را نخواهيد داشت مگر اينكه واقعيت را بپذيريد كه اتفاقات بد ايجاد شده را، شما خلق كردهايد. به خود بقبولانيد كه شما هم مشكلاتي را ايجاد ميكنيد، در اين هنگام است كه شما ميتوانيد آن شرايط را تغيير دهيد
+
نوشته شده در
88/06/09ساعت 15 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
این مطلب بنا به پیشنهاد آقا نادر که گفتن همه ی مطالب در مورد کمپ نباشه و از متن ها و داستان های قشنگم استفاده کنین و برای اینکه نشون بده فقط حرف نمی زنه و عملم تو کارش هست اولین داستان قشنگو خودش برامون میل زد...توصیه میکنم حتما بخونین
سکه ای برای یک آدم فقیر
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب چند فرزند شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.نامه این نابقه تکرار نشدنی سینما به دخترش بهانه این پست است.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توبسی دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد، در گوشه ای بنشين ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رويای دخترم خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين، رويا... رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه، فرشته ای می ديدم به روی آسمان، که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن.زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین . و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی، و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ ... تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ، احساس کرده ام.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ، از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم . ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسيقی نيست .نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ، فقط اين نوع خرجهای تو را، بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند . وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد . من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " سومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ، همه جا خواهی يافت .اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام، و همیشه و هر لحظه، بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند .دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه می درخشد ... اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم . به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد ...خون من در رگ های توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را ، فراموش نکنی ، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم . تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی ، رویت را می بوسم.
+
نوشته شده در
88/06/03ساعت 2 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
سلام میکنم به تمامی دوستان کمپ.بعد از مدت یه سال دوباره
متن نوشتن در مورد بچه های کمپ خیلی سخته.بخاطر همین ما میپردازیم به نظری که یکی
از دوستان دادن که آن دوست کسی نیست جزء آقا ضیا گل.این متن از طرف حامد خیلی
انتقاد شد و ما مجبور شدیم این نظر رو تفسیر کنیم.خوب بریم سراغ متن
تمام جملات به صورت کامل تفسیر خواهد شد و اگر بودن دوستانی
که متوجه نشدن دیگر به ما چه.
سلام بچه ها دلم برای همتون تنگ شده.
این جمله کاملا از لحاظ مفهومی روشن است ولی من برای حامد
جان ترجمه میکنم که متوجه بشن.
ترجمه1:من چند روز پیش ضیا جان رو دیدم که دلش تو رفته
بود.فکر کنم منظور ازین جمله رسوندن این پیام به تمامی بچه هایه کمپ بوده.تنگیه
معده یکی از بیماریهاییست که علاج ندارد.
ترجمه2:دل تنگ شدن کنایه است از اینکه خیلی وقته ندیدمتون و
دوست دارم ببینمتون که فکر نکنم ضیا جان از کنایه استفاده کرده باشد.
وقتی این
متنهای قشنگتونو می خونم حس نوستالوژیکی قشنگی بهم دست می ده
این جمله وقت
زیادی از کارشناسان ما رو گرفت و هنوز هم منظور نویسنده ی این متن رو ما نفهمیدیم
ترجمه1:این جمله
نشان دهنده ی اینکه ضیا میتونه بخونه.یکی از مهمترین کشفیات ما این بود که فهمیدیم
به ضیا حس دست میده.کلمه ی نوستالوژیکی که متضاد قدیمستالوژیکی هست دو نوع قشنگ و
زشت دارد.پس نتیجه میگیریم که میخونه این متنهارو و بهش یه حسی دست میده که قشنگه
و نو.
ترجمه2:در
کتابهایه قدیم کلمه نوستالوژیک به معنی یه حسه که زمانی در شما ایجاد میشود شما به
توالت رفته و ...(گلاب به روتون)پس ضیاجان وقتی این متنهارو میخونه به صورت قشنگ و
مثل آدم میره توالت و همون سه نقطه.
ترجمه3:نوستالوژیک
یه حس خارجیه که زمانی ضیا به سوریه رفت این حس ازونجا درش ایجاد شد.
یک نکته
رو هم باید یادآوری کنم ما از وقتی ماهواره همه گیر شد ماهواره خونمونو جمع کردیم
این جمله برمیگرده
به جواب حامد جان که نوشته بود ضیا ژیگول شده که این عوارض ماهواره خریدنه.
ترجمه1:مرحوم
میخواسته یه نکته رو فقط به حامد یادآوری کنه.ازین جمله میفهمیم که در زمان هایه
قدیم هم ماهواره وجود داشته.یه نکته دیگر هم متوجه میشیم که با پیشرفت علم آقا ضیا
ماهوارشونو جمع کردن که این یه کم درکش برای ما سخت بود که آخه چرا؟واقعا چرا هرچه
کشورهایه دیگر به سمت پیشرفت و جهانی شدنن ما به سمت پسرفت و روستایی شدنیم.
ترجمه2:ما میفهمیم
که ضیاشون خونه دارن و خونشون قبلا ماهواره داشته.راستی کلمه همه گیر شدن یعنی
اینکه همه رو میگیرن که اشاره ی غیر مستقیم به جمع کردن ماهواره ها توسط برادران
است.
اما اینکه
گفتی لهجه گی گفته لحجه نیشابوری بده اتفاقا این مردم تهران هستند که باید لحجشونو
عمل کنن
این جمله هم اشاره
ی مستثیم به حامد داره که نشون میده ضیا دوست داره حامد رو خفه کنه.
ترجمه1:اگر در جمله
دقت شود میفهمیم که کلمه لهجه سه بار تکرار شده و در دو نمونه این کلمه با هم
متفاوت است.این واقعا شاهکار نویسنده ی بزرگ و غیور ایرانی رو نشون میده و باعث
افتخاره.در کلمه لحجه ایهام وجود دارد که ما هنوز معنی دوم رو نفهمیدیم.کلمه گی
کلمه ایست ترکی که معنی فارسی آن کی هست.این نشان دهنده این است که ضیا همزمان به
چند زبان زنده ی دنیا تسلط دارد.
ترجمه2:ما زمانی
که متنی رو که حامد نوشته بود رو خوندیم متوجه شدیم که اصلا به لهجه ی نیشابوری
اشاره نکرده و ضیا جان از درکی بر روی متن حامد داشته تونسته این کلمه رو ازتوش دربیاره.عمل
کردن لهجه یه کنایه بسیار بسیار قوی وخفن هست.در
جمله ی عمل کردن لهجه آرایه ی تشخیص هم وجود دارد.پس نتیجه میگیریم ازین
جمله که لهجه نیشابوری زیبا و لهجه ی تهرانی ضایع است.
از کل متن توانستیم
بفهمیم که نویسنده فردیست که دل دارد و با خواندن متون حس قشنگی بهش دست میدهد و خانه
دار است که قبلا ماهواره داشته اند و نجادپرست هست که لهجه ی خود رو بهترین لهجه
ها میداند.راستی تمام اینا شوخیه و به بزرگی خودتون ما رو ببخشین.پسسسسسسسسسسسسس
بای
+
نوشته شده در
88/05/27ساعت 21 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
سلام ...خوب جالبه بدونیم یه سری قاعده هارو...یه سری ها میان میگن چرا وبلاگ مطلب نداره...چرا دیر به دیر آپ میشه ازین حرفا...حالا نوبت ما هم هست که یه چیزایی بگیم///
همین مطلب قبل حدود ۲هفته بوده که فقط ۷نفر نظر دادن ...همه میگن ما میریم تو وبلاگ ولی حوصله نظر دادن نداریم ..وقت نظر دادن نداریم ...خوب شماها که وقت نمی کنین یه نظر کوچیک بدین از ما توقع دارین هروز براتون مطلب جدید بزاریم...همه ی ملاکای سنجش وبلاگ به نظراتشه ...اگه نظری نباشه پس وبلاگیم نباید باشه ...حالا هر طور میلتونه ..تا جایی که میتونستیم تبلیغم کردیم که بیاین نظر بدین ...اگه میخاین واقعا باشه این وبلاگ باید به ما کمک کنید اونم با نظراتتون....
یه سریم به اولین مطلب این وبلاگ بزنیم ...هنوزم این قوانین حاکمه
قوانين وبلاگ:1-از مسخره كردن مستقيم بچه ها بپرهيزيد 2-مسخره كردن بچه ها در اين وبلاگ آزاد است
3-به روز رساني اين وبلاگ به صورتي مي باشد كه اگر تعداد نظرات از 7 تا بيشتر شه مطلب جديد رو مينويسيم.4-اين وبلاگ مخصوص بچه هاي كمپه(خودشون ميدونن كيان)چون در اينجا عكس هايي گذاشته ميشه كه تقريبا خصوصيه5-تمام حقوق .....
+
نوشته شده در
88/05/20ساعت 1 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
با سلامی دوباره خدمت همه دوستان...مثل این که دوباره ما برگشتیم البته با تاکید بعضی از دوستان و گله هایی که از ما کردن که چرا ادامه نمیدین نوشتن مطالب این وبلاگو و ازین حرفا...دیگه منم احساساتیییییییی سریع تحت تاثیر قرار گرفتم ...سینا ام کنکورشو داده اونم اضافه میشه ....
فعلا با چند تا خبر شروع می کنیم...
۱-بالاخره آقا مسلم هم نیمه گمشدشو پیدا کرد و الان این دو نیمه با هم میخوان زندگیه کاملیو شروع کنن...من با مسلم که صحبت می کردم همه ی بچه هارو واسه عروسیش دعوت کرد به صرف رقصو میوه شیرینیو شامو ...
۲-یه نفر دیگم کفتره خاطراتشو یافته...خانوم پریسا خ که اونم اعلام کرده که بعده عروسی مسلم مستقیم بیاین اینجا تا عرقتون خشک نشده...
۳-کیوان ا هم ۳ کیلو لاغر تر شده....البته نوسان داره آمارشو هر چند روز اعلام می کنیم...
۴-و در آخر آقا حامد خ ام به دام عاشقی افتاد و به جمع تیم ۲ نفره ها پیوست....
۵-یه خبرایی هم رسیده که آقا نصیر هم آره ...
۶-مهدیه و هم به سلامتی بله ...البته در فهمیدیم...
اینام یه چند تا خبر بود که برای اول کار گفتم /// نظر یادتون نره تا بتونیم ادامه بدیم فعالیت وبلاگو...
+
نوشته شده در
88/05/03ساعت 10 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
سلام به همه ی کسایی که از سوریه برگشتن و کسانی که سوریه نرفتن...خوب یه چند تا خبر و اتفاق که افتادرو میگیم ...
راستش یه مدت پیش یه شخصیت محترم و مهمی رو دیدم که موهاشو بلند کرده بود با کت شلوار کراواتو موبایل به دست یه جورایی شبیه این ژیگولا ...به همه سلام رسوندش!!!! آقا ضیاء گل که فکر کنم ماهواره خریدن چون قدیما ساده تر بود الان جو فرهنگ غرب گرفته بودش .تازه لهجشم عوض شده بود.
سینارو دیدم که از سوریه اومده بودو سوغاتی ام نیورده بود...همتون بریزین سرش سوغاتی بگیرین از اون مرتیکه...
شنیدم که تو سوریه از جند تا پسرم خواستگاری کردن !!! دخترا که هیچی... ولی این سینا حتی اونجام کسی تحویلش نگرفته ...گناه داره خوب یکی به این طفل معصومم اهمیت بده ..حالا قراره دیدار افغانستان اگه بود بفرستیمش شاید اونجا بختش باز شه ...
یه سری اتفاقات ناراحت کننده ام در جریان این سفرها افتاد که یک سری از بچه ها از جمله خودم چند تا از فامیلامونو از دست دادیم... به همه تسلیت میگم ...انشا ال... که دیگه از این اتفاقات نبینیم ...
خوب قرار شد شمام یکم مطلب بنویسین برا ما میل کنین ... راستی نظر یادتون نره ...۲۰ نظر شد مطلب جدید میزاریم .
+
نوشته شده در
87/06/14ساعت 22 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
تولد کمپ مبارک 


راستی تولد خانوم مهندس مهدیه هم مبارک ...تولد سینا هم پیشاپیش مبارکتر باااااااااااااااد...
به افتخارشون یه کف مرتب بزنین بعدشم نظر بدین ..یادت نره نظر
+
نوشته شده در
87/05/17ساعت 10 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
سلام . راستش دیگه از وبلاگ یادم رفته بود ولی دیگه دوستان به صورت خشن بهم یادآوری کردن ...راستی تابستونه معمولا میرین مسافرت فکر کنم .مشهد که اصلا شرایطش خوب نیست نیاین


نه شوخی کردم بیاین فقط از کنار و همچنین با رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی ....دیگه فعلا یه چیزی نوشتم نگین دیگه کسی اینجا نیست بی صاحبه...ولی نظر بدین که اگه نظرات کم باشه دیگه نمیشه...همه نظر میدین هااا آقا کیوان با شمام هستم ۱۰۰ کیلو شدی به خاطره همینه دیگه به خودت زحمت نمیدی یه نظر بدی حتی ...نظر....
+
نوشته شده در
87/04/27ساعت 19 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
سلام ...همتون ميدونين مام ميدونيم كه بعد از حدودا 7ماه كه اين وبلاگ درست شده تا الان سينا ،الناز كمك كردنو مطلب گذاشتيم شمام نظر ميدادين... راستش يه سري انتقادات بودو پيشنهاد كه خوبه اينجا بگيم...يكي از اشكالاتي كه معمولا ميگين همتون اينه كه مطالب يه موضوع خاص يا ساده بگم تكراريه...خوب ما اينو قبول داريم...براي حل اين مشكلم پيشنهاد خودمون اينه كه خودتون موضوعي رو بگين كه در موردش بنويسيم يا خودتون يه مطلبي بنويسين براي من يا سينا ميل كنين اگه قشنگ بودو ميشد بزاريم حتما اين كارو ميكنيم.... مورد دوم اين بود كه ميگن قالب وبلاگ قشنگ نيست كه اينم قبول داريم و قراره بعد خرداد عوض كنيم، قالبم...مورد ديگه ميگين همش تولد شد اين وبلاگ!!!!خوب براي اينم ما همه ي تولدارو سعي كرديم تو يه مطلب بفرستيم،البته اين مشكلم حل ميشه آخه نصف بيشتر بچه ها متولد ماه هاي زمستون بودنو ترافيك بود اون فصل... بازم اگه پيشنهادي دارين بگين...بعد يه پيشنهاد ديگه اين بود كه 5شنبه ها يه ساعتيو بگيم كه همه آن بشيم و يه روم درست كنيم كه اينم اگه موافق باشين برنامشو ميريزيم... من ديگه الان يادم نمي ياد بازم اگه مشكلي هست بگين و در مورد اين مواردي ام گفتم حتما اگه موافق يا مخالفين نظرتونو بگين .... پس نظر يادتون نره ها...
+
نوشته شده در
87/01/28ساعت 14 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
عکسنامه
سلام
امروز رفتیم سراغ دو دوست دیگه که در عکس به خوبی دیده می شن.
از سمت چپ:ایشون آقا نیما هستن .از شهر بابک که سنشو نمی دونم.در عکس کمپ هم در اون بالا ایستاده ولی نمی دونم کیو نگاه می کنه.اگه شما می دونستید بگین.در عکس بالا معلومه که خیلی گریه کرده.واقعا سخت بود لحظه ی خداحافظی ولی من خودم هر چی سعی کردم گریه ام نگرفت.
نفر بعد آقا مسلم که در عکس بالا خیلی خوب افتادن.نمی دونم داشته گریه می کرده یا اینکه از خواب بیدارش کرده بودن.واقعا ایهام داره تصویرش.ولی سعی می کنیم طی آخرین کارشناسی هایی که داشته باشیم با حامد و الناز این مسئله رو حل کنیم.بله ...... همین الان از اتاق فرمان گفتن که از خواب بیدارش کرده بودن تا بیاد عکس بگیره و بره دوباره بخوابه.راستی آقا مسلم سرگروه گروه صورتی بود و در عکس کمپ هم کنار آقای گنجعلی با کلاه سفیدی که در سر دارد مشاهده میشود .پسسسسسسسسسسس بای
+
نوشته شده در
87/01/12ساعت 23 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
سلام بچه هاي بي معرفت كمپ ...آخرين مطلب تولدهاي سال 86 ميخوام واستون بنويسم...از اسفنديا معذرت ميخوام آخه تو اين وبلاگ پارتي بازي 100%انجام ميشه ... از اولين نفر شروع ميكنم آقا نصير گل كه ببخشيد نتونستم بهت زنگ بزنم تبريك بگم...راستي اين آقا نصير 2اسفند روز بسيار مهمي به دنيا اومده آخه در اين روز هنرمند بزرگ سينما و
تئاتر آقاي ضيا.م هم به دنيا اومده كه از خوش
سعادتيه كل اسفنديايه...بعد ميريم جلو ميرسييم به تاريخ 7اسفند كه آقا اميد.د كه راستش ازش خبر نداريم در اون
روز به دنيا اومده كه ان..موفق باشه ...بعد يكم ديگه دو
سه قدم ديگه كه ميريم جلو ميرسيم به خانوم سعيده.م كه من يادم نيست كي بود فكر كنم سر گروه بود(8ام)!!بعد يه پرش بلند مه بزني ميرسي به خانوم خ...ني كه خيلي مخصوص تبريك ميگيم(15ام)...ميرسيم به آخره اسفند اين دو نفر شانس آوردن كه 30ام به دنيا
نيومدن يه روز زودتر به دنيا اومدن اگر نه هر 4سال يه بار
تو وبلاگ تبريك ميگفتيم بهشون...نفره اول عاطفه.ن كه
واقعا بهش تبريك ميگم اميدوارم هميشه موفق باشه...بعد ميرسيم به سحر خانوم ر..مي كه از همه بهش بيشتر
تبريك ميگم آخه نفر آخره ديگه هر چي تبريك داريم بهش ميگيم كه رو دستمون باد نكنه ...

+
نوشته شده در
86/12/26ساعت 12 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
+
نوشته شده در
86/12/19ساعت 20 توسط مرتیکه ها و زنکه
|
سلام من مرتیکه ی دو یعنی سینا هستم.یک نظر سنجی برای متن هایی که تا الان نوشتم رو می خواستم از شما داشته باشم تا با انتقاد هایی که می کنین بعد از این با متن های قوی تری بیام.از شما خواهشمندم که قسمت های منفی و مثبت متن هایی که تا الان نوشتم رو بگین. متن های مشترک با حامد: 1-هادی جون2-ضیاءجون3-والانتر مهربان4-کلاغ خوش صدا متن های که انفرادی نوشتم: 1-میلاد ام سی2-صدرا بچه ای با حال3-سوتی نویس کمپ4-مهدیه نگاری5-الهام ناصری6-بیمار کمپ7-خاطرات روز اول کمپ8-حافظ کمپ9-سرگروه مهربان 10-عکسنامه 11-مجتبی 12-کیوان حتما درباره ی متن های بالا نظر بدین .پسسسسسسسسسسسس بای
+
نوشته شده در
86/12/16ساعت 19 توسط مرتیکه ها و زنکه
|